آنلاین کتاب زامبی1 دارشان
آن موقع...
ىنگامی کو مرده ىا بو زندگی برگشتند و مثل توده ای از ملخ ىای غول پیکر، در دىکده ی پااز کنری
1
پخش شدند، بدترین و تاسف بار ترین ساعت شب بود. قربانی ىای خوش شانس تر در خواب ساخی
شدند. جمجمو ىایشان باز و مغزىایشان بلعیده شد. بقیو سرنوشت بو مراتب بدتری داشتند.
برای مدتی کوتاه و پرتنش، مرده ىا و زنده ىا با ىم شریک دىکده بودند، ولی این موازنو، موازنو ای
جينمی بود و خیلی دوام نداشت. مسلما یکی از دو گروه دیگری را از بین می برد. ىنگامی کو ىیواىای
دیوانو و شیطانی، شکار از ىمو جا بی خبر خود را می دریدند، آن ىا را می کشتند یا آلوده می کردند،
خیلی زود مشخص شد کو این جنگیست کو زنده ىا قرار نیست ىیچ وقت از آن پیروز بیرون بیایند.
برایان بری
2
منزجرانو مادرش را نگاه می کرد. نگاه می کرد کو چگونو بقایای دریده شده ی صورت
شوىرش را می کند تا مغزش را پیدا کند.
مامان اکثر مواقع راجع بو کشتن بابای برایان شوخی می کرد، ىنگامی کو شب ىا در حالی کو مست
بود، دیر بو خانو برمی گشت یا راجع بو فوتبال دىانش را نمی بست. ىنگامی کو این تيدیدىای عجیب و
غر یب را از خودش در می آورد، برایان و پدرش ىمیشو می خندیدند. ولی حاا خنده ای در کار نبود.
برایان نمی توانست متوجو شود چرا دنیا این قدر ناگيانی عوض شد. یک شب یکشنبو ی معمولی بود.
کمی تلویزیون تماشا کرد، تکالیفش را انجام داد، آماده بود کو بو رخت خواب برود و قبل از سپری شدن
یک ىفتو ی دیگر در مدرسو، شبی از رویاىای شیرین را پشت سر بگذارد.
جیغ ىا چرتش را پراندند. خواب برایان سبک نبود، ولی با ىميمو ای کو آن شب در پاازکنری بو راه افتاده
بود، حتی مرده ىا ىم نمی توانستند بخوابند.
در ابتدا، برایان فکر کرد کسی جشن گرفتو است. ولی آن ىا در قسمت ساکت و دنج جاده زندگی
می کردند. ىمسایو ىایش اىل ميمانی گرفتن نبودند. آیا نوجوان ىا از شير لیمریک
3
بیرون آمده بودند و
1
Pallaskenry
2
Brian Barry
3
Limerickقصد داشتند در حومو ی شير سر و صدا و آشوب بو راه بیندازند؟
ىنگامی کو سرش از این افکار خالی شد و چراغ اتاق خوابش را روشن کرد، خیلی سریع متوجو شد کو
جشنی در کار نیست. جیغ ىا، خالصانو از جنس وحشت بودند. در حالی کو از پنجره بیرون را نگاه
می کرد، تعدادی از ىمسایو ىایش را دید کو می دویدند، جیغ می کشیدند و می جنگیدند. با وحشت نگاه
کرد کو خانم شاناىان
4
چگونو چاقوی دستو بلند را در سینو ی یکی از پسرانش فرو کرد، تلوتلو خورد و
سپس بو طور ناگيانی زانو زد.
پسر چاقوخورده باید فورا می مرد، چون چاقو قلبش را سوراخ کرده بود. ولی برایان در کمال تعجب مشاىده
کرد کو با تکانی شدید چاقو را بیرون کشید، آن را بو گوشو ای انداخت و با زوزه ای سرشار از خون
خواىی، روی مادرش افتاد. خانم شاناىان فرصت داشت یک جیغ دیگر ىم بکشد. پسرش سر او را با
انگشت ىایش باز کرد و مشغول بیرون آوردن مغزش شد.
ىنگامی کو پسر خانم شاناىان تکو ىایی از مغز مادر مرده اش را در دىان گذاشت و آن را با لذت قورت
داد، برایان رویش را برگرداند و باا آورد. سپس در جستجوی محافظت، بو سرعت بو اتاق پدر و مادرش
رفت.
آن ىا آن جا نبودند.
برایان با بی قراری بو سمت آشپزخانو رفت، جایی کو تابش نوری از آن دیده می شد. مثل یک کابوس بود.
با باز کردن در، والدینش را دید، ولی آن ىا را صدا نکرد. دلیلی نداشت. فورا این را فيمید. پدرش دیگر
چیزی نمی شنوید. صورتش دریده شده بود و بدنش بو طور مرگ باری بی حرکت بود.
مادر برایان ىم مشغول خوردن مغز شوىر مرده اش بود و بو نظر نمی رسید راجع بو ىر حرفی کو برایان
برای گفتن دارد، اىمیتی قائل باشد. زخم وخیمی روی بازوی چپش دیده می شد و قارچی سبزرنگ در حال
وول خوردن روی آن بود. دندان ىا و انگشت ىایش ىم حالت عجیبی داشتند، ولی برایان روی این جزییات
متمرکز نشد. دیگر تحملش را نداشت. در حالی کو بو آرامی گریو می کرد، از آشپزخانو ی مرگ دور شد
و بو سمت شب جیغ و خون فرار کرد.
4
Mrs Shanahan برایان بو سمت خیابان اصلی پاازکنری رفت. گریان، ناان، جیغ زنان. ىر جا را کو نگاه می کرد، فاجعو
ای در حال رخ دادن بود. اجساد، جاده را پوشانده بودند. مردمی کو شامل ىمسایو ىا، اعضای خانواده و
دوستان می شدند، در حال تغذیو کردن از مرده ىا و خوردن مغزشان بودند.
کشمکش ىمو جا دیده می شد. برادر با خواىر، زن با شوىر، بچو با والدینش. اصا منطقی بو نظر
نمی رسید. انگار یک دیوانگی بزرگ روی دىکده سایو افکنده بود و بو طور تصادفی حملو می کرد. ىر
کس کو سعی می کرد دیوانو ىای آدم خوار را سر عقل بیاورد، بو زمین انداختو و دریده می شد. تنيا
کسانی شانس زنده ماندن داشتند کو برای سوال کردن توقف نمی کردند، سعی نداشتند کمک کنند و بو
طور کلی، دمشان را گذاشتند روی کولشان و دویدند.
ولی برایان یک بچو بود و باور داشت بزرگترىا جواب ىمو ی سواات را می دانند. باور داشت کو اگر بو
دردسر بیفتی، باید ىمیشو دنبال کمک بگردی. برای ىمین بو دنبال یک افسر پلیس، یک معلم، یک
کشیش یا ىر کس دیگر، بو راه خود ادامو داد.
تنيا چیزی کو پیدا کرد، وحشت بیشتر بود. ىمو جا خون دیده می شد، ىمو جا جسد دیده می شد،
ىیواىای نامیرا ىمو جا دیده می شدند. ىیچ کس نمی توانست بو برایان بری کمک کند. یاور ىر مرد، زن
و بچو ای، فقط و فقط خودش بو د.
برایان خودش را بو باای خیابان اصلی رساند، با پشت سر گذاشتن چالش رد شدن از میان لشکری از
پلیدی ىای خون خوار. وسط تب کشتن، ىدف کم نبود، بنابراین موجودات نامیرا بو یک پسربچو ی یازده
سالو توجو چندانی نشان ندادند.
باای خیابان، جایی کو خیابان چند شاخو می شد، مردی با پاىای باز و دست ىایی کو روی رانش قرار
داده بود، خشونت را بررسی می کرد. ىیواىای نامیرای زیادی در این قسمت جمع شده بودند. یا با زنده ىا
درگیر بودند یا مغز کسانی را کو تازه کشتو شده بودند، می خوردند. ىیچ کس بو مردی کو وسط جاده
ایستاده بود، حملو نمی کرد. بعضی از ىیواىا، با شک و تردید رو بو او می غریدند، ولی کا بو او
کاری نداشتند. برایان سن کمی داشت، ولی احمق نبود. بيترین فرصتش برای زنده ماندن را دید و بو سرعت خودش را بو
آن رساند. ىنگامی کو احساس کرد شش ىایش در حال انفجار ىستند، درماندگی خروش آخری از سرعت
را بو او قرض داد.
با گذشتن از کنار آدم کش ىای روانی و کوسو وار، برایان خودش را بو پای مردی انداخت کو نسبت بو
حملو ىا مصون بود. سرش را باا برد و آماده بود کو برای زندگی اش تمنا کند. ولی وقتی صورت مرد را
دید، توقف کرد. مرد قدبلند بسیار اغر بود، ولی شکم گنده ای داشت و چشم ىایش فوق العاده ناراحت
کننده بودند. چشم ىایش دو برابر چشم ىای برایان بودند، بزرگ ترین چشم ىایی کو پسرک تا بو حال دیده
بود. بو طور نامعمولی سفید بودند و حدقو ی ریز و تاریکی وسط ىر کدام قرار داشت. برایان فورا بو یاد
جغدىا افتاد.
مرد زیرلب گفت: " بلو، پسر کوچولو؟ " صدای نرم و مطبوعی داشت، مثل صدای یکی از گویندگان
تلویزیون در برنامو ای کو برایان ىمان شب در حال تماشایش بود. با آن چشم ىای ترسناک، خیلی تناسب
نداشت.
برایان در حالی کو پاىای مرد را گرفتو بود، نفس زنان گفت: " خواىش می کنم کمکم کن. خواىش می
کنم. پدرم مرده. مادرم ... "
مرد پرسد: " مادرت کشتش؟ " وقتی برایان سر تکان داد، نچ نچ کرد. " چو قدر غم انگیزه کو تو شاىد
چنین صحنو ی تکون دىنده ای بودی. ىیچ بچو ای نباید تو این شرایط تاسف بار قرار بگیره. بيت تسلیت
می گم. "
یکی از موجودات نامیرا بو سرعت بو سمت آن ىا حرکت کرد و در حالی کو آب از دىانش می ریخت،
سعی داشت برایان را بگیرد.
مردی کو چشم ىای درشت داشت، نعره زد: " برو عقب! " ىیوا خطاب بو او غرولند کرد، ولی اطاعت
کرد و عقب رفت.
برایان خس خس کنان پرسید: " تو ... می تونی ... کمکم کنی؟ "
مرد اخم کرد. " می تونم، ولی با توجو بو این کو خیلیا تو موقعیتی خطرناک، شبیو بو موقعیت خودت قرار
گرفتن، ناعادانست اگو بخوام بو تو بو طور مخصوص برسم! " برایان پاىای مرد را محکم تر فشار داد و نالو کنان گفت: " خواىش می کنم! من کار اشتباىی نکردم. من نمی خوام بمیرم. خواىش می کنم! "
مرد آىی کشید و بو دور و برش، بو مرده ىا نگاه کرد. کمی درنگ کرد، ولی تصمیم گرفت رحم داشتو
باشد. زیر لب گفت: " خیلی خب، ولی فقط برای تو این کارو انجام می دم. بقیو خودشون باید از خودشون
دفاع کنن. اسمت چیو؟ "
" برایان بری. "
" تو باید پاىامو ول کنی برایان. برگرد عقب و جلوی من زانو بزن. "
برایان با تردید گفت: " زانو بزنم؟ "
مرد گفت: " بلو، بعد چشماتو ببند و آروم دعا کن. ىر دعایی. اگرم مذىبی نیستی، نمی خواد. ىر چند
من باور دارم دعا تو این شرایط بو آدم آرامش می ده، حتی بو کسایی کو شدیدا منکر وجود خدان."
برایان پرسید: " اگو زانو بزنم و دعا کنم، تو بيم کمک می کنی؟ "
" بلو. " مرد لبخند زد. با این کو لبخند سردی بود، ولی پسرک را سرشار از امید کرد. برایان پاىای مرد را ول کرد و گفت: " باشو. " نامیراىا متوجو این اتفاق شدند و برای گر فتن طعمو، نزدیک
آمدند. برایان آب دىانش را قورت داد، سپس چشم ىایش را بست و دیوانو وار دعا کرد. نمی توانست
کلمات را خیلی خوب بو خاطر بیاورد، ولی تا جایی کو می توانست، سعی کرد کارش را خوب انجام دىد.
سعی کرد بو پدر و مادرش و غر زدن ىایش ىنگام رفتن بو کلیسا فکر نکند.
مرد بلندقد با ميربانی بو پسرک نگاه کرد. سپس متوجو نزدیک شدن ىیواىا شد و لبخندش را محو کرد.
اگر قرار بود بو قولش عمل کند و پسرک را از مرگی دردناک توسط این ىیواىای وحشتناک نجات دىد،
باید سریعا دست بو کار می شد. مرد زمزمو کرد: " تو پسر شجاعی بودی برایان. مطمئنم کو اون دنیا بو والدینت ملحق می شی. "
سپس دست ىایش مثل مار حرکت کردند. برایان انشگت ىای دراز و استخوانی را ندید و فقط آن ىا را
ىنگامی کو سرش را بو چپ و راست می چرخاندند، کمی حس کرد. صدای تند شکستو شدنی را شنید،
ولی دردی را احساس نکرد و قبا از این کو خودش ىم بداند، مرده بود.
مرد جسد را انداخت و ىنگامی کو مرده ىای زنده جلو آمدند و جمجمو ی پسرک را دریدند، بی صدا برای
او بدرود فرستاد. سپس بو ساعتش نگاىی انداخت و صدای خرخرمانندی از خود درآورد. ىنوز تا صبح
وقت زیادی مانده بود.
با سرفو ای کوچک، انتيای آستین ىایش را مرتب کرد و بو سمت دىکده بو راه افتاد. برایان بری را تنيا
گذاشت تا زالوىای نامیرا جمجمو اش را بشکافند و از مغز داغ و شیرینی کو داخلش بود، تغذیو کنند.فصل اول
حاا...
زامبیا برن بو درک! من اان یو مشکل اساسی دارم. بابا مستو و می تونم از چشمای ریز و براقش بفيمم
کو نزدیکو از کوره در بره.
داشتیم اخبارو نگاه می کردیم، گزارشی راجع بو حملو ی زامبی ىا تو ایرلند. بابا یو قلپ از آبجوشو می ده
پایین، بعد خرناس می کشو و کانالو عوض می کنو.
مامان اعتراض می کنو: " داشتم نگاه می کردم. "
بابا با غرولند می گو: " دیگو نو. "
مامان پافشاری می کنو: " ولی ميمو. ممکنو بو اینجا ىم حملو کنن. اگو این اتفاق افتاد، باید از کارایی کو
ازمو انجامشون بدیم، اطاع داشتو باشیم تاد
5
" .
" بی
6
می دونو چی کار کنو، مگو نو؟ " بابا بيم چشمک می زنو و منم از این کو ىنوز تو شرایط شوخی
کردنو، احساس راحتی می کنم.
5
Todd
6
B" البتو. " پوزخند می زنم. " سرمو می گیریم ای پاىامو بو **نم بوسو ی خدافظی می زنم! "
7
خندیدیم. مامان نچ نچی می کنو و قیافو می گیره. خوشش نمیاد وقتی حرف بد می زنیم. فکر می کنو
نشونو ی بی تربیتو. نمی دونم چو طور سر و کارش بو بابا افتاد. می تونست تا آخر عمرش فقط فحش
بده.
بابا می گو: " ساده نباش دیزی
8
. ىمش چرتو. زامبی؟ مرده ىایی کو زنده می شن تا زنده ىا رو بخورن؟
اصطالحی است که توصیه های ایمنی مربوط به مواقعی را که هوایپما در وضعیت اضطراری قرار دارد، تمسخر می کند. به طور کلی، معنای
آن آمادگی برای مرگ می باشد.
7
8
Daisyبی خیال. "
مامان می گو: " ولی اخبار داره می گو. عکس نشون دادن. "
بابا می گو: " این روزا با کامپیوتر ىر کاری کو بخوان انجام می دن. شرط می بندم بی ىم می تونو یو
چیزی رو ىمین لپ تاپ خودمون درست کنو کو بو ىمین اندازه واقعی بو نظر برسو. درست می گم بی؟ "
" زدی وسط خال. " سر تکون می دم. " با چند تا برنامو، روی جورج رومرو
9
رو ىم کم می کنم. "
مامان اخم می کنو. " اون دیگو کیو؟ "
بابا خیلی جدی می گو: " رییس جميور آفریقای جنوبی. " بعدش ىر دو تا بو قیافو ی حیرت زده اش قاه
قاه می خندیم.
صورت مامان قرمز می شو و از کوره در می ره: " خیلی خوبو، بشینید و مثل دو تا کفتار بخندید، ولی
اگو زامبی ىا این جا بيمون حملو کنن چی؟ اگو من و برایان رو بکشن، دیگو نمی خندی. "
بابا می گو: " اگو بو غر زدن ادامو بدی، خودم با کمال میل میندازمت جلوشون. " صداش یو تن خاصی
داره کو من خیلی خوب باىاش آشنام.
بابا بو مامان خیره می شو. چشماش سخت گیر و عصبین. منتظرن کو بابا غرش کنو یا بدون ىشدار یو
مشت حوالو ی مامان کنو. اگو این کارو بکنو، خودمو میندازم روش، مثل تمام دفعاتی کو قبا این کارو
کردم. عاشقشم، ولی عاشق مامان ىم ىستم و ىیچ وقت نمی تونم یو گوشو وایسم و اجازه بدم کتکش بزنو.
مشکل این جاست کو کار خاصی نمی تونم بکنم تا جلوشو بگیرم. شاید امشب یو کتک کاری اساسی پیش
رو داشتو باشیم.
ولی بو جاش، بعد از یو مکث خطرناک، بابا نیشخند می زنو و کانالو برمی گردونو بو ىمون کانالی کو
اخبار پخش می کرد. باباست دیگو، مثل آب و ىوا غیرقابل پیش بینیو.
پشت سرمو می خارونم. ىمین آخر ىفتو از تو زدمش. ىر وقت این کارو می کنم، تا چند روز می خاره.
بو فیلمی کو از ایرلند پخش می شو، نگاه می کنم. از ىلی کوپتر گرفتو شده. دارن باای پاازکنری پرواز
می کنن، دىکده ی کوچیکی کو ظاىرا روز یک شنبو، زامبی ىای وحشی کارشو ساختن.
دىکده خراب شده. سربازىا دارن با یو سری شعلو افکن باحال، ساختمون ىا رو می سوزونن، تا جایی کو
9
کارگردانی که به ساختن فیلم های دلهره آور با محوریت زامبی ها مشهور می باشد :George Romeroبا خاک یکسان بشن. ىمو جا جسده. بابا می گو کو آدمکن. وقتی مامان راجع بو خون بازخواستش کرد،
گفت: " ورداشتن کچاپ بو این خوبی رو حروم کردن. "
وقتی داریم نگاه می کنیم، بابا می گو: " منظورم اینو کو اگو تو لندن اتفاق میفتاد، خب منطقی بود. شاید
باور می کردم؟ ولی آخو ایرلند؟ یکی از ىمون جکای ایرلندیشونو. یو روز یو انگلیسی، یو ایرلندی و یو
زامبی ... "
مامان پافشاری می کنو: ولی مرده ىا رو نشون دادن. با چند تا از بازمانده ىا کو تونستن بیرون بیان،
مصاحبو کردن. "
بابا با بی حالی می گو: " تا حاا راجع بو بازیگرا چیزی نشنیدی؟ " بعدش بو من رو می کنو. " تو کو این
چیزا رو باور نمی کنی، می کنی؟ "
" حتی یو کلمشو. " بو تلویزیون اشاره می کنم. دارن یو کلیپ نشون می دن کو تو یوتوب
10
تبدیل بو
افسانو شده . یکی از زامبی ىا داره سر یو زن رو گاز می گیره. پیژامو پاشو. چشماش سرشار از جنونو و
خودش ىم خونیو، ولی غیر از این دو مورد،ىمو چیش معمولی بود و تو یو جمعیت دو بارم نگاش نمی
کردی. موقعی کو داشت یو تیکو از جمجمشو می کند و انگشتاشو فرو می کرد تو مغزش، زنو جیغ
کشید. وقتی یو مشت کشید بیرون و گذاشت دىنش، دوربین می ره اون طرف و بعدش اگو با دقت گوش
می کردی، می تونستی بشنوی فیلمبردار داره استفراغ می کنو.
صبح دوشنبو، کلیپ مثل ویروس تو اینترنت پخش شده بود، ولی برای اولین بار، اون عصر تو تلویزیون
نشونش دادن. روز بعد داد و بیداد راه افتاده بود. روزنامو ىا می گفتن کلیپ نباید رو آنتن می رفت، مردم
بو خاطر یو چیز الکی کلی ناراحت شدن. اولین باری کو دیدمش، منو ترسوند. پدر رو ىم ىمین طور،
حتی اگو اقرار نمی کرد. حاا فقط جنبو ی تفریح پیدا کرده. مثل موقعی کو یو فیلم ترسناک رو باای یو
بار می بینی. اولین بار ترسناکو، ولی ىر چی بیشتر نگاش می کنی، بی مزه تر می شو.
شوخی می کنم: " اون تیکو از مغزی رو کو خورد، باید می مالید رو سس. "
" بی! " مامان نفسشو تو سینو حبس می کنو. " راجع بيش شوخی نکن! "
در جواب می گم: " چرا کو نو؟ ىیچ کدوم از اینا واقعی نیست. بو نظرم می رسو پیش نمایش یو فیلم
10
Youtubeجدیده. صبر کن، چند روز دیگو خودشون میان می گن مردمو سر کار گذاشتن. اون وقت ىر کس
باورش کرد، احمق بو نظر می رسو، مگو نو؟ "
" ولی پلیس و سربازىا ... " تو تلویزیون، یو تانک بو کلیسا شلیک می کنو، یو سوراخ رو دیوار ایجاد می
شو و زامبی ىایی کو اون تو پنيان شده بودن، معلوم می شن. این موجودات مثل خون آشام می مونن،
روزىا زیاد بیرون نمیان.
من اصرار می کنم: " قسمتی از یو تبلیغاتن. بيشون پول دادن تا نقش بازی کنن. "
مامان اخم می کنو. " اگو بو مردم این طوری دروغ بگن، تو دردسر میفتن. "
بابا می گو: " دردسر مثل بوی خیلی بده. وسطش پول بنداز و کسی اىمیت نمی ده. ىر وکیلی کو از اینا
دفاع کنو، یو چک تپل می گیره و قضیو حل و فصل می شو. "
مامان سرشو بو چپ و راست تکون می ده و می گو: " نمی دونم. دارن راجع بو حکومت نظامی حرف
می زنن. "
بابا بو تمسخر می گو: " البتو کو حرف می زنن. " یو قلپ دیگو می ده پایین. " حکومت عاشق ىمچین
چیزیو. ىمو رو از خیابون بیرون می کنن، ما رو می ترسونن تا مثل موش یو گوشو قایم شیم. بيشون
اجازه می ده شب ىر کاری کو می خوان بکنن. موقعی کو حواسمون نیست، یو سری مياجر دیگو منتقل
می کنن. شاید اصا قضیو ىمینو، یو نقشو برای این کو یو کاری بکنن ما رومونو اون ور کنیم تا اونا ىم
یو مشت دلو رو کو بو بادوم زمینیم راضین و کارای ما رو می دزدن، قایمکی بیارن این جا. "
مامان شکاک بو نظر می رسو. " شوخی می کنی تاد. "
محکم می گو: " سر جواىرات تاجم شرط می بندم. "
مامان بيش نگاه می کنو، شاید داره بو این فکر می کنو چی شد کو با یو روانی پارانوید ازدواج کرد. شاید
ىم داره تاش می کنو بو خودش بقبولونو کو بابا داره راست می گو تا کار بو جر و بحث بیشتر یا کتک
کاری کشیده نشو.
بدترین چیز راجع بو این زامبی ىا، حرفاییو کو راجع بو حکومت نظامی زده می شو. اگو قرار باشو ىر
شب با مامان و بابا تو اتاقی باشم کو درش قفل شده، دیوونو می شم. البتو اکثر شبا، بو ىر حال تو خونو
می مونم. تلویزیون نگاه می کنم، وب گردی می کنم، با کامپیوتر بازی می کنم، بو موزیک گوش می دم. ولی اگو حق انتخاب ازم گر فتو بشو، زندانی باشم بيتره.
با فکر کردن بو این مسالو، تنم می لرزه و از جام بلند می شم. " دیگو زامبی بسو. دارن خستم می کنن.
می رم بیرون. "
مامان می گو: " مطمئنم خیلی تصمیم خوبیو. اگو حملو ای در کار باشو چی؟ "
" احمق نباش. " می خندم.
" ولی اگو اون جا گیر کرده باشن، بو این جا ىم می تونن حملو کنن. ما خیلیم از ایرلند دور نیستیم. " بو
نظر می رسو می خواد گریو کنو. " ىمو ی گزارشکرا می گن شبا میان بیرون. اگو بو لندن حملو کنن و تو
خیابون بگیرنت ... "
" بابا؟ " برای این کو طرفمو بگیره، بيش نگاه می کنم.
زیر لب می گو: " نمی دونم ... " برای اولین بار بود کو می دیدم دیگو خیلی مطمئن نیست کو این
ماجرا، زیر سر آزادی خواىای موذیو.
با شکایت می گم: " نگو تو ىم می خوای شروع کنی. "
بابا شروع کرد بو جویدن لپاش. وقتی می خواست سخت فکر کنو، این کارو می کرد.
" مامان می گو: " بيش اجازه نده تاد. اون بیرون خطرناکو. نمی تونی – "
بابا فریاد می زنو: " من ىر غلطی دلم بخواد می کنم! بيم نگو چی کار کنم، چی کار نکنم. "
مامان با صدای جیغ مانندی می گو: " من نگفتم، من فقط داشتم- "
بابا آروم می گو: " ببندش. " و مامان ىم سریع زیپ دىنشو می بنده. این لحنو می شناسو. ىر دومون
میشناسیمش. وقتی بابا بو جلو خم می شو و قوطی رو می ذاره رو میز، آب دىنمو قورت می دم.
انگشتاشو می شکونو و بو مامان چشم غره می ره. اونم داره می لرزه. خیلی باىوش نیست. بو نشونو ىای
ىشدار اولیو، حاات صورتش، برش کلماتش، توجيی نکر د. ولی حاا تو دردسر افتاده. حال بابا خرابو.
شاید امشب یکی بمیره.
بو مامان نزدیک می شم تا ازش محافظت کنم. متنفرم از موقعی کو بابا منو می زنو. ولی از موقعی کو
مامانو می زنو، بیشتر متنفرم. مامان لطیفو. من بیشتر شبیو بابام، یو فندق کوچولوی سرسخت. اگو بتونم،
حواسشو پرت می کنم و توجيشو از مامان منحرف می کنم. اگو خوش شانس باشم، فقط بيم سیلی می زنو. اگو خوش شانس نباشم و شروع کنو بو مشت زدن و لگد انداختن، مثل یو کاموا جمع می شم و
ضربو ىاشو دریافت می کنم. اولین بار نیست. آخرین بارم نیست. بيتره رو من انجامش بده تا رو مامان.
بابا نعره می زنو: " بی! " باعث می شو از جا بپرم.
من کو سعی دارم بو خودم نلرزم، با صدای ضعیفی می گم: " ىا؟ "
بيم خیره خیره نگاه می کنو. بعد خرناس می کشو، قوطی رو دوباره بر می داره و آروم می گیره. " برو
ىر غلطی کو دلت می خواد، بکن. "
" بلو قربان. " من لبخند می زنم و بيش بو شکل احمقانو ای احترام نظامی نشون می دم.
بابا پوزخند می زنو و می گو: " احمقی. "
منم کو احساس کردم اوضاع در حدی امن ىست کو یکم سر بو سرش بذارم، گفتم: " می دونم از کجا
نشات می گیره. " وقتی حال بابا خوب باشو، می تونو از این کارا بکنم. اگو بخواد، می شو باىاش خیلی
خوب خندید.
نعره می زنو: " اوىو! "و بعدش یو کوسن بو سمتم پرتاب می کنو.
من می خندم و جاخالی می دم. می دونم کو دیگو برای مامان مشکلی پیش نمیاد. از این پرتاب ناگيانی
غرق خوشی بودم و فکر می کردم دنیا زیر پامو. ىیچ چیز شیرین تر از فرار دقیقو نودی نیست. نمی دونم
چرا بابا تصمیم گرفت لحظو ی آخر عقب نشینی کنو و سعی ىم ندارم بفيمم. خیلی وقت پیش بود کو بی
خیال خوندن ذىنش شدم.
آخرین چیزی کو دیدم، مامان بود کو رفت تا کوسن رو از جاش برداره. بابا دوست نداره وسایل خونو این
طرف و اون طرف افتاده باشن. ميم نیست کو خودش اونو انداختو باشو اون جا. تمیز کردن کار مامانو. فصل دوم
از خونو کو اومد بیرون، سو طبقو پلو رو دو تا یکی کردم و اومدم پایین و چيار پلو ی آخرو ىم یو جای
طی کردم. موقعی کو داشتم بو سرعت رد می شدم، با کف دست زدم بو دیوار سمت راستم. یو نفر چند ماه
پیش یو باسن گنده رو با اسپری روش نقاشی کرده بود و منم ىر وقت از کنارش رد می شدم، برای شانس
بيتر با کف دست می زدم بيش. بعضی از ىمسایو ىا سعی کرده بودن پاکش کنن، ولی ىنوز ىمون جا
بود. محو شده بود، ولی ىنوز مبارزه می کرد. من عاشق گرافیتیم. اگو می تونستم نقاشی کنم، ىر شب می
رفتم بیرون و دیوارای لندنو پر می کردم.
مثل یو گربو، خیلی شیک روی کتونی ىای کاما سیاىم فرود اومدم. وقتی برای اولین بار از جعبو بیرون
آوردمشون، یو خط قرمز روشون بود و مارک سازنده ىم حسابی می درخشید، ولی با دقت، با واکس
مشکی غلیظ کلشو سیاه کردم. بی اسمیت
11
ابزار تبلیغ کسی نیست!
ساعت ىنوز بو شیش نرسیده و ىنوز کلی از نور روز باقی مونده. نمی دونم مامان راجع بو چی
مضطرب بود. حتی اگو زامبی ىا واقعی ىم باشن و حتی اگو بو این جا حملو ىم کرده باشن، تا یو ساعت
دیگو سر و کلشون پیدا نمی شو. البتو اگو اخبار درست گفتو باشو.
خودمو تو ویترین مغازه ىا چک می کنم. تی شرت و جین کاما سیاه پوشیدم، بدون ىیچ آرم و مارکی کو
نشون بده سازندشون کیو. یو جاىایشون نخ نما شده، ولی بو خاطر این کو زیاد پوشیدمشون. نو بو خاطر
جنس بد.
تقریبا از خال سیاه گذشتو بودم کو توقف کردم و برگشتم. وینیل
12
و باباش اون جا وایساده بودن. خال سیاه
برای کسایی کو تو فاز گذشتو بودن، یو بيشت بود. وینیل و باباش فقط نوار کاست، لباس ىا، اسباب بازی
ىا، کاه ىا و بقیو ی چیزىایی کو از متعلق بو قرون و سطی بودن، نگو می داشتن. یو بار تو ویتیرینشون
یو دستگاه ضبط ویدئو دیده بودم.
بابای وینیل عاشق مزخرفات مربوط بو قرن بیستمو. اجازه نمی ده سی دی و دی وی دی وارد خونش بشن
و دانلود رو ىم کو کا فراموشش کن! کامپیوتر دارن، ولی تمام سایت ىای موزیک توش باک شدن.
11
B Smith
12
Vinylمی گو موسیقی کا راجع بو صدای ترق تروق نوار کاست ىای قدیمیو. می گو کو آىنگ ىای دیجیتالی
ىوا رو بو تپش نمیندازن.
بو پنجره نزدیک می شم و آروم بيش ضربو می زنم. وینیل سرشو میاره باا و اخم می کنو. خیلی بدش
میاد وقتی با باباش می بینیمش. بابای وینیل خوبو. سرش تو کار خودشو و الکی چیزی رو گنده نمی کنو،
ولی خب یکم عجیب غریبو. من فکر می کنم وینیل بو طور پنيانی از نوارىایی کو پدرش مجبورش می
کنو تا بيشون گوش بده، خوشش میاد، ولی پیش ما زیر بار نمی ره یا وقتی باباشو مسخره می کنیم، ازش
دفاع نمی کنو. البتو تا موقعی کو زیاده روی نکنیم. یو بار بو شوخی گفتم پدرش از سوراخ ىای کوچیکی
کو وسط نوارىاست، خوشش میاد. وینیل خیلی آروم بيم گفت کو خفو شم. دیگو ازم نبود چیز اضافو ای
بگو. من از وینیل نمی ترسم، ولی می دونم اگو کار بو دعوا بکشو، پخش زمین می کنتم. چرا وقتی
مجبور نیستی، بیخودی پی کتک خوردن بری؟
قیافو می گیرم و زبونمو میارم بیرون. وینیل بيم عامت نشون می ده، بعدش یو چیزی راجع بو باباش
می گو. بابای وینیل سرشو میاره باا، با سر بيم اشاره می کنو و لبخند می زنو. منم بيش سام می دم،
ىمون جوری کو ىمین چند دقیقو پیش بو بابام سام دادم. وینیل میاد بیرون، درو با سرش باز می کنو.
در حالی کو دارم دستامو بيم فشار می دم و با چشمای شيا بيش نگاه می کنم، با احساس بيش می گم:
" تو خیلی باحالی. "
وینیل با نیشخند می گو: " ز ر مفت نزن. "
جفتمون نیشخند می زنیم و مشتمونو می زنیم بو ىم.
وینیل می گو: " از موىات خوشم میاد. شماره سو؟ "
" لعنت بو اون. شماره دو. "
" چو خفن. "
وینیل موىای بلند و فرفری داره. اونم دوست داره موىاشو از تو بزنو، ولی اون وقت مامانش گریو می کنو
و اونم نمی خواد کو ناراحتش کنو. وینیل دل نازکو. ولی اگو ازم باشو، سرسخت ىم می شو. کمن کسایی
کو بتونن تو دعوا حریفش بشن.
می پرسم: " مدرسو ی جدید چو طوره؟ " وینیل چشماشو چرخوند. " باید اون امتحان لعنتی رو خراب می کردم. "
" بده؟ " می خندم.
" باورت نمی شو. "
وینیل تابستون تو امتحان منزا
13
شرکت کرد. معلوم شد کو از ىمو ی ما رو ىم باىوش تره. مامانش از
خوشحالی بال در آورده بود. فکر می کرد پسرش انیشتین جدیده و ازش تمنا کرد کو بو یو مدرسو ی شیک
بره. نمی خواست ما رو ول کنو، ولی وقتی اشک مامانش دراومد، اونم تسلیم شد.
حین این کو داریم راه می ریم و ىر از گاىی ىم یو مشتی بو بازوىای ىمدیگو می زنیم، ازش می پرسم:
" چو جوریاست؟ "
" خوبو. " شونو ىاشو میندازه باا. " فکر کردم خیلی خودشونو می گیرن، ولی اکثرشون با خود ما فرقی
ندارن. من وضعم خوبو، نو بيترین، نو بدترین. "
" معلما چو طور؟ "
دوباره شونو ىاشو میندازه باا. " تو مدرسو ی خودمون خیلی دووم نمیارن. بعد از یو ىفتو کاما دیو ونو
می شن. "
وینیل ىنوز فکر می کنو عضوی از ماست. در حال حاضر ىم ىست، ولی نو برای مدت طوانی.
نمی شو مدرستو عوض کنی و بعد طوری رفتار کنی کو انگار چیزی نشده. دوستای جدید پیدا می کنو و
با اونا می چرخو. تا چند ىفتو ی دیگو، کا نمی بینیمش. کار دنیاست.
بيش می گم: " فکر کنم خودتو خراب کردی. "
اخم می کنو و می گو: " راجع بو چی حرف می زنی؟ "
" زامبیا. "
" خب کو چی؟ "
" اونا می رن سراغ بچو خرخونایی کو مغز گنده دارن. "
طعنو آمیز می خنده. " می دونی من چی تو رو دوست دارم بی؟ "
" چی؟ "
13
استعدادهای درخشان خارجی :Mensa" این کو یو روز می میری. "
شیيو می کشیم، مشتانو می زنیم بيم و می ریم سمت پارک.فصل سوم
عده ای از دار و دستو ی ما تو پارک ىستن، ىمون طور کو حدس می زدم. ما جوون تر از اونیم کو بو
میخونو رامون بدن و این دور و برا ىم نمی شو کاری کرد. کنار تاب ىا می پلکن و سعی دار ن خفن بو
نظر برسن. احمقا! آخو کیو کو سعی داشتو تو پارک خفن بو نظر برسو؟
ترو
14
سوت می زنو و می گو: " دودوری دودو، بی-استر اومد. حاا اون کیو کو ىمراه رفیق بشاش
ماست؟ منو خنجر بزنید اگو رفیق قدیمیمون وینیل نباشو! عصر بو خیر فرمانده! "
ترو عاشق اینو کو از عبارتای قدیمی لندنی استفاده کنو. بعضی وقت ىا بامزست، ولی زود لوس می شو.
می پرسم: چو خبر؟ " می رم رو یکی از تاب ىا و پاىامو می گیرم باا تا ىمو بتونن حظ کتونی ىامو
ببرن.
کاپر
15
می گو: " برف تا کمر. "
" دنبال زامبی ىستیم. " کری
16
خمیازه می کشو.
بالیدفک
17
می گو: " فکر کردیم وینیل ىم یکی از اوناست. "
وینیل تافی می کنو: " بیا منو بخور. "
" اگو زامبی بودم ىم این کارو نمی کردم. " از دماغش ىوا می ده بیرون.
می پرسم: " کس دیگو ای ىم میاد؟ "
ترو شونو ىاشو میندازه باا. " صحبتای راجع بو حکومت نظامی خیلی ىا رو ترسونده. انتظار کس دیگو
ای رو ندارم. غافلگیر شدم تو رو دیدم بی. فکر کردی خونو می مونی. "
با نیشخند می گم: " تيدید چند تا زامبی چیزی نیست کو بخواد منو خونو نشین کنو. "
کری می پرسو: " از مرده ىای زنده نمی ترسی؟ "
" من از نفس ميلکت بیشتر می ترسم. "
ىمو می خندن. من نیشخند می زنم. خیلی خوبو آدم رفیقی داشتو باشو کو بشو مسخرش کرد.
14
Trev
15
مس :Copper
16
Kray
17
Ballydefeck کاپر یو پاکت سیگار میاره بیرون و بو ىمو تعارف می کنو. در این زمینو ىا خوبو. آخرین نخشو باىات
شریک می شو. قبل از کوتاه کردن موىاش، بو خاطر نارنجی بودنشون کلی مسخره می شد، ولی من
ىمیشو ازش خوشم میومد. منم مسخرش می کردم و براش اسم درست می کردم، ولی با خوبی.
طی چند سال گذشتو برای یو سری از دوستام لقب درست کردم. در این زمینو خوبم. شگفت زده می شید
از این کو بعضیا چو طور تو این زمینو حیرون موندن. نیاز نیست نابغو باشی تا یو مونارنجی رو ببینی و
صداش کنی کاپر. ولی بعضی از بچو ىا حتی از پس این یو کارم برنمیان.
من از بالیدفک رگ و ریشو ی بيتری دارم. خونواده ی اون، ایرلندین. ىممون یو خرده خون ایرلندی تو
رگ ىامون داریم، ولی خونواده ی بالیدفیک طوری رفتار می کردن کو انگار ىنوز تو باتاق زندگی می
کنن. ىر شب سیب زمینی می خوردن و آخر ىفتو ىم مراسم رقص ایرلندی برگزار می کردن. اگو اطراف
خونو ىاشون می چرخیدی، می تونستی صدای خروشان دنیل اودانل
18
رو از ىر اتاق بشنوی. سال ىا بو
عنوان پدی
یا میک20
19
شناختو می شد. بعد یو شب داشتم تکرار "پدر تد" رو تماشا می کردم. یو کشیش
ِک! " اینو با اسم یو دىکده ی ایرلندی ترکیب کردم و رسیدم بو
پیر ىی فحش می داد و می گفت: " ف
بالیدفک. از اون موقع تا حاا، این اسم روش مونده.
کری یو آی پاد بیرون میاره کو بلندگوی داخلی داره. جدید جدیده، آخرین مدل. محض تحسین سوت
می زنم. می پرسم: " چی کش رفتی؟ "
کری با اوقات تلخی می گو: " نمی دونم منظورت چیو. " ولی نیشخندش مظلوم نماییشو خراب می کنو. ما
ىممون بو وقتش یو چیزی رو کش رفتو بودیم، ولی کری دیگو دانش آموز نمونو ی فاگین
21
بود.
بو یو سری آىنگ خوب گوش می دیم. کری سلیقو ی خوبی داره. بعدش راجع بو تلویزیون، زامبی ىا،
موزیک و مسائل جنسی حرف می زنیم. وینیل راجع بو دخترای مدرسش حرف می زنو و می گو جذاب و
آسون گیرن. وقتی داشت ماجراىای خودشو با اونا تعریف می کرد، ترو، کاپر و بالیدفک با دىن باز گوش
می دادن. من و کری بو ىم نگاه می کنیم و حدقو ی چشمامونو می چر خونیم. وقتی مزخرف بشنویم، فورا
می فيمیم. ولی بو وینیل نمی گیم کو خفو شو. گوش دادن بو این کو چو جوری بچو ىا رو خر می کنو،
18
Daniel O’Donnell
19
Paddy
20
Mick
21
یکی از شخصیت های رمان الیور توییست :Faginبامزه بود.
بعد از یو مدت، یو نوجوون اغر و سیاىپوست رو دیدم کو وارد پارک شد. تایلر
22
بود، یکی از بچو ىای
ىم سال با ما. وقتی ما رو می بینو، وایمیسو، مردد می مونو و بعدش بر می گرده.
داد می زنم: " تایلر! بیا این جا ببینم! "
با دستپاچگی لبخند می زنو و بو ساعتش اشاره می کنو. قبل از این کو بتونم دوباره صداش کنم، غیبش
می زنو.
" حیف شد. " نیشخند می زنم. " یو زجرکشی درست حسابی رو از دست دادیم. "
وینیل می گو: " یو کم زیاده روی می کنی، مگو نو؟ "
جواب می دم: " شوخی می کنم. "
وینیل زیر لب می گو: " تایلر خوبو. "
من خرناس می کشم. " نو نیست. "
وینیل بازخواستم می کنو: " مشکلش چیو؟ " قبل از این کو جواب بدم، با شیرینی سردی لبخند می زنو. "
بو خاطر رنگ پوستش کو نیست، ىست؟ "
من بو وینیل اخم می کنم، ولی چیزی نمی گم. چون تا حدودی راست می گفت. بابا نژادپرست بود و بو
این مسالو افتخار می کرد. از ىر کسی کو اىل انگلستان نبود، بدش میومد، خصوصا کسایی کو پوست
تیره داشتن. توی دنیای ایده آلش، حزب رىبر، کو کاکس کلن
23
بود و دوست داشت کو ىر روز بره تو
خیابون ىای لندن و با کلی از رفقای شنل پوش، با اسب رژه بره و نظم و قانونو با یو تیکو طناب کلفت
حفظ کنو.
بابا ىمیشو راجع بو تحمل نژادىای دیگو بو من ىشدار می ده. کتاب ىا و جزوه ىای آریایی بيم می داد.
یادم میاد اولین کتاب عکس داری کو خوندم، " سامبوی سیاه کوچک "
24
بود.
من بو چیزایی کو بابا بيشون اعتقاد داره، اعتقاد ندارم. نمی خوام مثل اون باشم، نو اون جوری. ولی بو
ىر حال باید باىاش زندگی کنم. خیلی زود یاد گرفتم کو رو حرفش حرف نزنم. برای ىمین یاوه سرایی و
22
Tyler
23
حزب نژادپرست آمریکایی :Ku Klux Klan
24
داستان کودکان، منتشر شده در سال 9911 که بعدها به نژادپرستی متهم شد :Little Black Samboجار و جنجالو تحمل می کردم. ادبیات تنفر و می خونم. بو شوخی ىای زشتش می خندم. حتی چند بار
باىاش رفتم بو جلسو، اتاقی پر از مردای سفید پوست عصبی کو پاش میفتاد، می زدن می کشتن.
مشکل نقش بازی کردن اینو کو بعضی وقت ىا معلوم نیست کی داری نقش بازی می کنی و کی قضیو
جدی شده. ىمو ی اون سال ىای تظاىر بو نفرت، یکم روم تاثیر گذاشتن. وینیل مثل زعال سیاىو، ولی
فقط خودشو کو این طوره. فقط ىم بو این خاطر نبود کو بابام سقفو میاورد پایین اگو می دید با سیاىا و
مسلمونا می گردم. یو قسمتی از وجودم از تيدید کسایی کو فرق دارن، می ترسید. این قدر خوندم و این
قدر شنیدم و این قدر مجبور شدم بگم تا این کو اان بعضی وقتا خودم ىم یادم می ره کو بو این چیزا
اعتقاد ندارم.
راستشو بگم، متعجبم از این کو ىنوز با وینیل دوستم. از وقتی کوچیک بودیم، با ىم می پلکیدیم، قبل از
این کو رو انتخاب کسایی کو باىاشون معاشرت می کنم، وسواس بیشتری داشتو باشم. وقتی بابا چند بار
منو کتک زد و گفت دیگو نباید با اون بچو سیاه کوچولو کاری داشتو باشم، این دیگو باید آخرش می شد.
سعی کردم بعد از این قضیو از وینیل دوری کنم، ولی نمی تونستم. خیلی خوب با ىم کنار میومدیم. منو
می خندوند، اذیتم نمی کرد، می تونستم راجع بو ىرچیزی باىاش حرف بزنم.
یاد گرفتم از پشت بابا قایمکی رد شم، ىیچ وقت تو خونو راجع بو وینیل حرف نزنم، ىیچ وقت نزدیک
جایی کو زندگی می کنم، با ىم دیده نشیم. وینیل دوست پنيانی منو. اگو بابا می دونست، کارمو می
ساخت. تا جایی کو می دونو، یو دوست سیاه ىم زیادیو.
وینیل کو دیگو لحن دعوا پیدا کرده، دوباره می گو: " ولمون کن، مشکل تایلر چیو؟ "
با ناراحتی می گم: " از قیافش خوشم نمیاد. چو فرقی می کنو؟ "
وینیل می گو: " چند روز پیش باباتو دیدم. در کمال تعجب منو شناخت. فکر کنم در نظرش ىمو ی ما
شبیو بو ىمیم. "
تری با ناراحتی می گو: " ىی، بس کنید. "
وینیل بو ترو توجو نمی کنو و در حالی کو بو من چشم غره می ره، می گو: " بيم گفت راجع بو مدرسو ی
جدیدم شنیده. بيم گفت چو چیزا کو این روزا بو شامپانزه ىا یاد نمی دن. ازم پرسید خودم می تونم موزامو
پوست بکنم یا نو. " حس کردم صورتم سرخ شد. از بابای بدجنس و بددىنم خجالت می کشم. ولی بیشتر از اون، از خودم
خجالت می کشم، چون بو طور غریزی می خوام ازش دفاع کنم. می دونم اشتباىو. نباید این حرفو بو
وینیل یا کس دیگو ای می زد، ولی یو قسمتی از وجودم می خواد طرفشو بگیره، چون بو ىر حال پدرمو و
منم دوسش دارم.
نگاىمو می دزدم و زیر لب می گم: " نمی تونم حرفاشو کنترل کنم. "
وینیل می غره: " ولی باىاشون موافقی؟ "
" البتو کو نو! " تف می کنم. " تایلر یو بچو تخس نق نقوئو. اعصابمو خرد می کنو. ربطی بو سیاه بودنش
نداره. "
وینیل برای یو لحظو ی طوانی، با سردی بيم چشم غره می ره. بعد آروم می گیره. " اشکالی نداره. "
چشمک می زنو. " باید بو بابات بگی می خوای بیای با من زندگی کنی. "
نیشخند می زنم. " بو ىمین خیال باش! "
می خندیم، مشتامونو می زنیم بو ىم و ىمو چی حل می شو. بو یو شکل عجیب، داغون و ناراحت کننده.
داشتن یو بابای نژادپرست، بعضی وقتا اصا آسون نیست. فصل چيارم
بیرون یو مغازه ی کباب فروشی، سوزی
25
و الیپس
26
رو می بینیم. دارن با ىم سیب زمینی سرخ کرده می
خورن و سوزی ىم کبابشو برای بعدا نگو داشتو.
ترو آواز می خونو: " خانمای دوست داشتنی! یو پسر باید چی کار کنو تا این دور و اطراف، سیب زمینی
سرخ کرده و بوسو طلب کنو؟ "
" خفو. " سوزی وقتی دستشو می گیره جلوی سیب زمینی ىا، خرناس می کشو. الیپس لبخند می زنو و می
پره بغل ترو.
در حالی کو دارم با گرسنگی بو سیب زمینی ىا نگاه می کنم، می پرسم: " چو خبر؟ " قبل از این کو بیام
بیرون، شام خورده بودم. ولی ىر وقت سیب زمینی سرخ کرده می بینم کو ازش بخار بلند می شو، دلم
ضعف می ره.
الیپس اخم می کنو. " قرار بود الفنت
27
و استگر لی
28
رو ىم ببینیم، ولی نیومدن. "
کاپر با تردید می پرسو: " باىاشون چی کار داری؟ " الیپس ىمو ی پسرىایی رو کو تا حاا دیده، ماچ
کرده. منم چند وقت پیش برای این کو ببینم چو جوریاست، ازش لب گرفتم. ولی ىر وقت راجع بو قضیو
حرف می زنم، می گو کو دىنمو ببدنم. ولی کاپر تو چند ىفتو ی گذشتو یو رابطو ی درست حسابی باىاش
داشتو.
سوزی می گو: " قراره استگر لی یو سری زنگ گوشی جدید بيمون بده. "
" شرط می بندم بازم نیک کیو
29
. " کاپر اخم می کنو )استگر لی عاشق نیک کیوه، اسم مستعارش از روی
یکی از معروف ترین آىنگاش برداشتو شده بود( و الیپس رو از ترو دور می کنو.
الیپس فریاد می کشو: " مواظب باش! " و چند تا سیب زمینی ىم می ریزه زمین. اون جایی از بازوش
رو کو کاپر بشگون گرفتو بود، می مالو و خیره نگاه می کنو.
" امشب احساسی در کار نیست. " کری می خنده.
25
Suze
26
La Lips
27
فیل :Elephant
28
لی لنگان :Stagger Lee
29
Nick Caveالیپس می گو: " امشب احساسی در کار نیست. " موىاشو با اوقات تلخی می ده باا، ولی ىیچ کس گول
ادا اطفارشو نمی خوره.
سوزی سیب زمینی سرخ کر ده رو بيم تعارف می کنو. " بیا، دیگو نمی تونم لب و لوچو ی آویزونت رو
تحمل کنم. "
" دمت گرم. " من با اشتيا می خورم و بقیو ىم دورم جمع می شن. سی ثانیو بعد، سیب زمینی ىا غیب
شدن و ما ىم داریم لب و لوچمونو می لیسیم.
سوزی سرشو بو نشونو ی تاسف تکون می ده. " مثل یو گلو سگ ىار. " آه می کشو. بعد بو وینیل لبخند
می زنو، تنيا کسی کو سیب زمینی سرخ کرده نخورد. " مدرسو ی جدید چو طوره؟ "
وینیل شونو ىاشو میندازه باا. " خودتون می دونید دیگو. خوبو. "
ال
نظرات شما عزیزان:
کد: